شرح حال فردریک پرز

فردریک پرز (۱۸۹۳-۱۹۷۰) در سال ۱۸۹۳ در یک خانواده یهودی در برلین متولد شد. وی در سال ۱۹۲۱ میلادی از دانشگاه فردریک ویلهلم واقع در برلین موفق به اخذ درجه دکترای طب شد. پرز با سمت دستیار با کرت گلدشتاین و پل شیلدر در مؤسسات روانکاوی برلین٬ فرانکفورت و وین در مقام روانکاوی کار می کرد. او از طریق تماسهای خود با ورتهایمر٬ تیلیچ٬ گلدنشتاین٬ بیوبر و دیگر صاحبنظران مجمع علمی و حرفه ای آلمان در سالهای دهه بیست و سی قرن بیستم میلادی موفق شد مقدمات گشتالت درمانی را تدوین کند.

زمانی که هیتلر به قدرت رسید وی به علت فشارهای وارده به یهودیان٬ در سالهای ۱۹۳۳-۱۹۳۴ به همراه همسرش لورا به آمستردام پناه برد و در آنجا به کار خصوصی پرداخت. ولی به زودی بر اثر فشار نازیها مجبور شد به آفریقای جنوبی مهاجرت کند و در آنجا به تربیت روانکاوان پرداخت و در سال ۱۹۳۵ در شهر ژوهانسبورگ٬ مؤسسه روانکاوی افریقای جنوبی را تأسیس کرد. پرز با سمت روانپزشک در ارتش انگستان نیز خدمت کرده است. به دنبال مرگ جان اسموتس و ایجاد نفاق و جدایی میان سیاهپوستان و سفیدپوستان آفریقای جنوبی٬ پرز و خانواده اش در سال ۱۹۴۶ به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کردند. وی در اکثر شهرهای آمریکا به کار خصوصی و نشر اصول افکار خود پرداخت و با تشکیل سمینارها و کارورزیهای آموزشی٬ گشتالت درمانی را تشریح و تبلیغ کرد. بعد از سال ۱۹۶۵ میلادی٬ پرز٬ یهودی سرگردان٬ در نزدیکی بیگ شور کالیفرنیا سکنی گزید و در همین مکان بود که با جدیت به گسترش شیوه گشتالت درمانی اقدام کرد. پرز تا اوایل سال ۱۹۷۰ میلادی د این مکان ماند و سپس به کانادا رفت و در آنجا انجمن گشتالت درمانی و مرکز آموزشی آن را تأسیس کرد. وی سرانجام در چهاردهم ماه ماس ۱۹۷۰ بدرود حیات گفت.

تاریخچۀ تحول فکر پرز

آنچه که بنام گشتالت درمانی معروف شده است، چيزتازه اي نيست، بلکه سازماندهي جديدي است از افکاري که ازقديم الايام درزمينه هاي مختلف وجودداشته است.گرچه ریشۀ پاره ای از مفاهیم مکتب پرز را می توان در نوشته های مذهبی و مکاتب فلسفی قدیمی یافت، ولی به طور خاص می توان توافق و همخوانی پاره ای از مفاهیم او را با چند حورۀ فکری جدیدتر مشاهده کرد.به نظرمي رسدکه پرلز در تدوين نظريات خود از سه حوزه فکري خاص و مستقل تأثير پذيرفته است که عبارتند از: روانکاوی ، به خصوص دیدگاه ویلهم رایش، مکتب اصالت وجود و پديده شناسي اروپايي، و روانشناسي گشتالت.

پرز پس ار اتمام تحصیلات طبی خود مجذوب روانکاوی شد و دورۀ تربیت و آموزش روانکاوی را طی کرد .پرز آنچه را که از اصول روانکاوی مفید می دانسته است در نظریات خود به همان صورت و یا به صورت تعدیل شده ای به کار بسته است. برای مثال، پرز مفاهیمی مثل فراخود، سرکوبی، درون فکنی و برون فکنی را به کار بسته است و یا به نوعی آنها را تعدیل کرده است. پرز مفهوم ناخوآگاهی فروید را به منزله جنبه هایی از رفتار توصیف کرده است که در دسترس فرد نیستند و به جای آنکه واقعی باشند، بالقوه هستند. همین طور مفهوم پیش آگاهی فروید را به منزلۀ زمینه دانسته است که این اساس صورت بندی گشتالتی است.

فروید معتقد بود که فکر کردن کاری آزمایشی است، حال آنکه به نظر پرز فکر کردن بازگو کردن است. در نظر او فکر کردن بازگو کردن نقش اجتماعی فرد به صورت تصورات است.برخلاف روانکاوی، گشتالت درمانی بر زمان حال و موقعیت موجود و آگاهی از تجربه و رفتارهای متفاوت تأکید می کند(فگن،1970).پرز به دلیل شک کردن به لیبیدوی فروید سرانجام از جامعۀ روانکاوان طرد شد و این طرد آغازی برای تدوین نظریۀ جدید او بود.

تاکید پرز بر ادراک و کلی نگری و چگونگی واکنش فرد در مقابل پدیده ها، تأثیری است که پرز از مکاتب اصالت وجود، پدیده شناسی و روان شناسی گشتالت گرفته است.درمکتب اصالت وجود، برتجارب زمان حال فرد، درروانشناسي گشتالت بر ادراک وکلي نگري و در پديدارشناسي بر ادراک فرد از واقعيت تأکيدمي شود. درحالي که درگشتالت درماني ضمن توجه به اهميت تجربه، ادراک فرد از هستي خود در زمان حال بر ارگانيزم به عنوان يک کل، همچنين چگونگي ارتباط ارگانيزم با محيط و چگونگي کسب تجربه از جانب فرد تأکيد مي شود (به عبارت ديگرتأکيد پرلز بر ادراک و کل نگري و چگونگي واکنش فرد در مقابل پديدها تأثيري است که پرلز ازمکاتب اصالت وجود، پديدارشناسي و روانشناسي گشتالت گرفته است. در روانشناسي اصالت وجود تأکيد برآن است که فرد در زمان حال چه تجربه اي دارد، در حالي که درگشتالت درماني ضمن پذيرش اهميت تجربه تأکيد برآن است که فرد در زمان حال هستي اش را چگونه درک مي کند. تأکيد بر ارگانيزم به مثابه يک کل و همين طور تأکيد بر ارتباط ارگانيزم با محيط و فرايند تجربه فرد از مفاهيم اساسي تفکر گشتالتي و مکتب اصالت وجوداست.
روانشناسي گشتالت که به منزله نظريه اي در زمينه ادراک بوجودآمد، برروابط متقابل ميان شکل شيء و زمينه آن و فرآيندهاي ادراکي تأکيد داشت و واکنشي بود نسبت به شيوه اي اجزا نگرانه که سعي مي کردند ادراک و فرايندهاي ذهني را  از راه تجزيه آنها به اجزا و يا به محتويات ذهني مطالعه کنند. از آغازگران نهضت روانشناسي گشتالت مي توان از ورتايمر،کافکا وکهلر نام برد.

گشتالت درمانی بر افکار و احساسات و برداشت فرد از دنيا در زمان حال تمرکز دارد و به گذشته فرد توجهی ندارد. در اين روش بيش از اين که به گفتگوهاي انتزاعي در مورد وقايع و موقعيتهاي مختلف توجه شود بر ايجاد زمينه براي تجربة مستقيم تأکيد مي شود. در گشتالت درماني درمانگر به مراجع کمک مي کند که رفتارهاي اجتنابي را به سطح آگاهي بياورد تا بدين وسيله حالت تعادل در فرد ايجاد شود، زيرا هنگامي که فرد از اميال، تحريکات و عواطف ناخواسته خود مطلع شود، مي تواند با محيط تعادل مناسب تري داشته باشد
توجه به زمان و مکان موجود (حال) و ايجاد حداکثر آگاهي، اساس گشتالت درماني است. فرد پس ازکسب آگاهي قادرخواهد بود به کمک اصول گشتالت رابطة بين مشکل و زمينه را وسعت بخشد و موقعيتهاي ناتمام را تشخيص داده و درصدد اصلاح آن برآيد. منظور از موقعيتهاي ناتمام نيازهاي ارضانشده اي است که معمولا فشار رواني زيادي بر فرد وارد مي کنند و رفتار او را تحت تأثير قرارمي دهند(کري،1996).

مفاهیم بنیادی نظریۀ پرز

الف) نظریه شخصیت

کمپلر(کریسنی،1973) تکامل شخصیت را به سه مرحلۀ اجتماعی ، روانی-جسمانی و روحی تقسیم کرده است. این سه مرحله به دنبال هم و در امتداد یک خط قرار می گیرند و فقط برای سهولت کار چنین تقسیم بندی صورت گرفته است. تمام این مراحل در لحظۀ تولد به شکل عوامل بالقوه در فرد موجود هستند. همچنین این سه مرحله همانند سه جعبه اند که در داخل یکدیگر می توانند جای گیرند. مرحلۀ اجتماعی به راحتی در درون مرحلۀ روانی-جسمانی قرار می گیرد و مرحلۀ روانی-جسمانی به راحتی در درون مرحلۀ به راحتی در درون مرحلۀ روحی جای می گیرد. اینها مراحل رشد شخصیت هستند. مثلا اگر رشد مرحلۀ روانی- جسمانی به خوبی انجام پذیرد، فرد در تظاهرات رفتاری خود، عامل اجتماعی را نیز دارا خواهد بود. انسان زندگیش را در درجات متعددی از این سه مرحله سپری می کند.

  این سه مرحله ابعاد بالقوۀ آگاهی را ارائه می دهند. مرحله­ی اجتماعی، که به فاصله­ی بسیار کمی پس از تولد آغاز می­شود، به وسیله آگاهی و توجه به دیگران خصوصا به والدین، مشخص می­شود. البته جنبه جسمانی نیز در این مرحله وجود دارد ولی بدون آگاهی و شعور انجام می‌پذیرد. در خلال مدت زمانی که تعامل با دیگران ضرورت می­یابد و مرحله­ی اجتماعی نامیده می­شود، کودک به ارتباط با دیگران اقدام می­کند. سطح اول بدان دلیل مرحله­ی اجتماعی نامیده می­شود که در آن به ارتباط با دیگران شدیدا احساس نیاز می­شود. در این مرحله، دیگران باید به منزله منبع و مرجع مورد استفاده قرار گیرند.

  مرحله­ی بعدی، یعنی مرحله­ی جسمانی روانی، به وسیله آگاهی فرد از خصوصیات شخصی خودش مشخص می­شود. در این مرحله، کودک به عوامل جهان خارج با معیارهای گسترده­تر روانی پاسخ می­دهد و این پاسخ با آگاهی و وجه تمایز بیشتری همراه است. در خلال این مرحله است که اکثریت مردم اوقات زیادی از زندگیشان را به مفهوم­سازی و ایجاد ارتباط با عوامل مادی و مکانیکی سپری می­کنند.

  در آخرین مرحله­ی آگاهی، انسان از وجود مادیش فراتر رفته، هستی خویش را به طریق دیگری تجربه می­کند و آگاهیش تغییر می­یابد. برای مثال، از حالت احساس حسی به آن چیزی که احساس ماوراء حسی نامیده می­شود، تغییر جهت می‌دهد. مرحله سوم دارای منبع درونی و قائم به ذات است و پس از تشکیل، به صورت ارتباطی با اولوهیت درمی‌آید.

بر اساس استنباطی که از فعالیت فیزیکی و ذهنی انسان در دست است، می توانیم او را موجودی حساس و دارای درک مستقیم بنامیم. ارتقا از یک مرحله به مرحلۀ بعدی بر اثر توسعه و تکامل شخص در آن مرحله حاصل می شود. این ارتقا بر اثر آگاهی عقلی صرف به وجود نمی آید و نیز صرفا خواست شخص در آن موثر نیست، ولی هر دوی آنها برای تکامل باارزش هستند. ارتقا از یک مرحله به مرحلۀ بعدی زادۀ تکامل کامل هر مرحله، به تجربه در آوردن هر مرحلۀ تکامل به کاملترین وجه ممکن و پیروی از اطلاعات حاصل از این تجربیات است. همین که یک دسته از فرایندها به سرحد کمال نزدیک می شود، سطح بعدی آگاهی آغز می شود.«شدن» ، فرایند«بودن» آن چیزی است که فرد هست، نه فرایند تلاش برای «شدن».

مرحله جسمانی-روانی عرصه ای است که گشتالت درمانی در آن دست به مداخله و عمل می زند، البته معنی این حرف کنار گذاشتن مراحل دیگر نیست، بلکه به این معنی است که مرحلۀ جسمانیحروانی در مرکز اصلی توجه است و تا سرحدی هم از عهدۀ درمانگر ساخته باشد، با آگاهی او از دو مرحلۀ دیگر توام است. گشتالت درمانی به مفهوم سازی انسان و انعکاسهای فیزیولوژیک آن علاقه مند است. مرحلۀ جسمانی-روانی، که با آگاهی فرد از خودش توصیف می شود، بر حسب شخصیت فرد تعبیر می شود و به سه جزء خود، تصویرخود و بودن تقسیم می شود. اینها ساخت سه گانۀ شخصیت را تشکیل می دهند.

ارگانیزم، در خلال بودنش(فعالیتش)، بارها و بارها با محیط تصادم حاصل می کند و تغییر می یابد. در این فرایند فرد دربارۀ تفاوتها، ارتباطها، تناسبها و وجوه تمایزش چیزهایی فرا می گیرد. این فرایند تعامل و یادگیری سازگاری نامیده می شود. اثرات و روابط خاص و ثابت سه جنبل شخصیت، یعنی بودن، خود و تصویر خود، با یکدیگر به چگونگی رشد آنها بستگی دارد.

  در نظریه­ی شخصیت از دیدگاه گشتالتی، گفته می­شود که آدمی به دلیل کوشش و تقلای مداوم خود در جهت تعادل حیاتی، انگیخته می­شود. این‌گونه تلاش و کوشش برای ایجاد تعادل حیاتی، دارای اساس و پایه غریزی است و معنی آن این است که این تعادل و توازن در نتیجه­ی نواخت طبیعی و خودگردان موجود زنده یا جاندار در بین حالت‌های تعادل و عدم تعادل یا توازن به جریان افتد. اصل تعادل حیاتی، موجب پیدایی ساخت ادراک‌های فرد و به نظم درآوردن این ادراک‌ها می­گردد. این ادراک‌ها نیز به نوبه خود به صورت تجربه­ی اصلی ادراک شکل در مقابل یک زمینه، سازمان داده می­شوند. وقتی شخص یک نیاز مثل گرسنگی یا تشنگی را احساس می­کند، گفته می­شود که جاندار در حالت عدم موازنه قرار گرفته است. ضمنا همگامی تعادل و توازن مجدد برقرار می­شود که شخص بتواند چیزی را از محیط جذب کرده و نیاز خود را برآورده سازد. پس از آنکه جاندار در حالت موازنه یا تعادل قرار گرفت، پیش­نما برای ظهور یک شکل در آگاهی او، صاف و روشن و به عبارت دیگر، آماده خواهد شد. بدین ترتیب، شخص در حالت نسبتا ثابت جریانی قرار می­گیرد که طی آن، یک شکل در زمینه ظاهر می­شود، راهی نیز برای ارضای نیاز انتخاب می­گردد، شکل از زمینه دور می‌شود و مجددا یک شکل در زمینه ظاهر می­شود. برای توصیف نظریه­ی گشتالت در زمینه شخصیت، باید هم با اصل تعادل حیاتی و هم با اصل کل­نگری آشنا باشیم. در توضیح اصل کل­نگری باید گفت: در این اصل، دو نوع رابطه تعریف می­شود. در اولین رابطه که اصطلاحا به آن ماهیت کل­نگر آدمی گفته می­شود، این اعتقاد وجود دارد که بدن و روح آدمی، نوعی ذات وابسته به هم و غیرقابل‌ تفکیک را تشکیل می­دهند. معنی این جمله آن است که آدمی موجودی اصطلاحا یکی‌شده و کل است و شامل کلیت روانی و جسمانی می­باشد.

  دومین رابطه، اصل کل‌نگر است که انسان و محیط او، تشکیل نوعی وحدت ارگانیسمی محیطی را می دهند؛ یعنی آدمی و محیط او به هم بسته می‌باشند.

ب) ماهیت انسان

پرز(1969) معتقد است هر موجودی زنده ایی که اعضا و جوارحی و سازمانی دارد و در درون خودش از خود-نظمی برخوردار است، ارگانیزم نامیده می شود. یک ارگانیزم از محیط خودش مستقل نیست، و به محیطی احتیاج دارد که با آن تعامل و میادله بپردازد. ارگانیزم همیشه به صورت کل یک کل عمل می کند. ارگانیزم مجموعه ای از اجزا نیست، بلکه یک نوع هماهنگی است. به اعتقاد پرز، انسان به منزلۀ یک ارگانیزم و یک کل است که نیاز شدیدی به محیط و تعامل با آن دارد. انسان در تعامل با محیط به صورت یک کل عمل می کند و جسم، ذهن و روح او جدا از هم نیستند. انسان کلا یک موجود احساس کننده، تفکر کننده و عامل است. روانشناسان گشتالتی به ذاتی بودن نیاز انسان به سازمان و وحدت تجربۀ ادراکی معتقدند.بدین معنی که انشان تجربۀ خود را در جهت تمامیت و و حدت سوق می دهد. انسان تمایل دارد که در جهت چیزهای کل و یا هیئتهای خوب حرکت کند تا از تنشهای خود بکاهد و کلیت خود را به ظهور برساند. بنابراین، تمایل اساسی هر ارگانیزمی تلاش برای نیل به تعادل است و حصول تعادل معادل سلامت روانی انسان است که نظم خودبه خودی ارگانیزمی را به وجود می آورد. تمایل اساسی هر ارگانیزمی، و از آن جمله انسان، تلاش برای کسب تعادل است؛ تعادلی که هرگز به طور ثابت و دایمی حاصل نمی شود. هدف تلاش برای کسب تعادل، یا موازنه، کاهش تنشهاست که این برای ارگانیزم لذت بخش است.همین فرایند حفظ تعادل است که نظم خودبه خودی ارگانیزم رابه وجود می آورد. در راه کسب تعادل، هرانسانی، و یا هر ارگانیزمی زندۀ دیگری ، فقط یک هدف تحقق نیافته دارد و آن، تحقق بخشیدن به خویش است، آن طور که هست.

ارگانیزم یک ادراک کننده و سازمان دهندۀ فعال است که بر طبق نیاز و علاقۀ خودش اجزای جهان مطلق را انتخاب می کند و دنیای ذهنی خودش را از دنیای عینی به وجود می آورد. چون ارگانیزم موجودی خودکفا نیست، پیوسته با محیطش در تعامل است تا به نیازها و علایق خود جامۀ عمل بپوشاند. انسان چون نمی تواند تمام محیطش را در یک آن درک کند، از این رو، جنبه هایی از آن را بر حسب نیاز و علاقه تعیین و سپس ادراک می کند و بعد به قسمتهای دیگر آن می پردازد. نیازها و علایق انسان، محیط او را به صورت شکل و زمینه در می آورند و در معرض ادراکهای او قرار می دهند. واقعیتی که برای فرد مطرح است و اهمیت دارد، واقعیت علایق است؛ یعنی واقعیت درونی او و نا واقعیتهای بیرونی. بنابراین، واقعیت با تغییر علایق و نیازهای ارگانیزم تغییر می کند. نیاز و علایقند که محیط را به صورت شکل و زمینه سازمان می دهند. از نظر رفتار فرد، نیاز شکل و هیئت است که رفتار را در ارتباط با محیط سازمان می دهد. در هر لحظه ، نیاز مسلط، رفتار فرد را در ارتباط با محیط سازمان می دهد و به محض رفع آن نیاز، نیاز دیگری جایش را می گیرد و سازماندهی مجددی آغاز می شود.

از نظر پرز،"خود" یک کارکرد ارگانیزمی است که در ربط دادن اعمالی از کل ارگانیزم با نیازهایش دست به عملی اجرایی و هماهنگ کننده می زند.«خود»، آن اعمالی از کل ارگانیزم را فرا می خواند که برای ارضای فوریترین نیاز او لازم هستند. همین طور، «خود» محیط را بر حسب نیاز ارگانیزم سازمان می دهد.رشد انسان از طریق جذب از محیط به طرق جسمانی و ذهنی رخ می دهد. این یک فرایند ناخوآگاه نیست. بلکه فرایندی است آگاهانه، که به وسیلۀ تماس، احساس کردن، هیجان و انگیزش و صورت بندی گشتالتی صورت می گیرد.

پرز(1970) علاوه بر قبول غریزۀ جنسی، به اهمیت غریزۀ دیگری معتقد است که آن را برای فهم رفتار انسان لازم می داند. او این غریزه را غریزۀ اشتیاق یا گرسنگی می نامد، که به اعتقاد او هدفش حراست نفس است. در صورتی که هدف غریزۀ جنسی بقای نسل است. تهاجم یک نوع انرژی نیست، بلکه نوعی برخورد مقاومت در برابر ارضای نیازهای ارگانیزم است که هدفش غلبه بر مقاومت است. دفاع یک فعالیت غریزی حراست از نفس است.

به عقیدۀ پاین(1974) ، این سخنان که به وسیلۀ پرز بیان شده است، شاید بهترین گفتۀ او در مورد ماهیت انسان باشد:

" من به کار خودم مشغولم و تو کار خودت را انجام بده. من برای آن در این دنیا نیستم که طبق انتظارات تو زندگی کنم. و تو بدان دلیل در این دنیا نیستی که طبق انتظارات من زندگی کنی. تو، تو هستی و من ، منم. و اگر تصادفاً ما یکدیگر را دریابیم، بسیار جالب و خوشایند خواهد بود. اگر چنین نشد، نمی توان کار زیادی در این مورد انجام داد.»

ج)مفهوم اضطراب و بیماری روانی

اضطراب، فاصله و شکاف میان حال و آینده است. انسان بدان دلیل مضطرب می­شود که وضعیت موجود را رها کرده و درباره­ی آینده و نقش‌های احتمالی که ایفا خواهد کرد، به تفکر می­پردازد. دلهره و مشغولیت در زمینه فعالیت‌های آینده باعث "ترس صحنه­ای" می­شود. ترس صحنه­ای، از توقع و انتظار فرد از اتفاقات بد و ناگوار در رفتار و نقش‌های آینده­ی او به وجود می­آید. فرد با تشخیص اینکه این اضطراب از چه منبعی حاصل می­شود، باید به خود آید و در زمان حال زندگی کند. اگر فرد در زمان حال به سر برد، مضطرب نخواهد شد؛ زیرا هیجان و تحریک به فوریت در فعالیت خودبه‌خودی او جریان یافته و خلاق و مبدع می­شود.

  نوروز، توقف و یا رکود رشد است. واکنش فرد روان­نژند، به جای آنکه تعامل با محیط و جذب آن باشد، کنترل محیط و ایفای نقش‌های معین است. انرژی، به جای آنکه صرف رشد و تکامل شود، مصروف ایفای نقش می­شود.

بر طبق این اصل گشتالت که ارگانیزم نمی تواند در هر زمان حواسش را بر بیش از یک چیز متمرکز کند، توجه به ایفای یک نقش از تمرکز بر روی رفتاری که به رشد و تکاما منجر می شود، جلوگیری خواهد کرد.فرد روان نژند گرفتار کشمکش میان نیازهای بیولوژیکی و خواستهای اجتماعی خود است. این خواستها ممکن است بر علیه قوانین بیولوژیکی خود نظمی باشند. انسان تدابیر و وسایلی فراهم می آورد تا خود را از کشمکش برهاند و حفظ کند. مجموعۀ روشهای دفاعی و اجتناب از جمله تدابیر فردی هستند که عمل کل گرا را معیوب می کنند.خودنظمی فرد روان­نژند به طریق متعددی سد می­شود و نیروهای مشخص نمی­توانند بر تماس ارگانیسمی با محیط تأثیر کاملی داشته باشند. این نوع ممانعت‌ها سه نوع هستند: یکی آنکه در فرد روان­نژند تماس ادراکی ضعیفی با دنیای خارج و با خود بدن وجود دارد. دیگر آنکه ابراز آشکار نیازها سد می­شود. سوم آنکه سرکوبی، از شکل­بندی هیئت‌های خوب جلوگیری می­کند. فرد روان نژد را می توان به منلۀ شخصی تعریف کرد که نمی تواند چیزهای واضح و روشن را ببیند. اضطراب روان نژندی یک اضطراب اساسی است و علامت مشترک انواع نوروز است. کسی از نظر روانی سالم است که در او آگاهی می تواند بدون سد شدن گسترش یابد. چنین شخصی لحظه به لحظه می تواند نیازهای خودش و امکانات محیطی را به طور کامل و روشنی تجربه کند و طبق اصل سالم گشتالتی عمل کند(فگن،1970؛ پرز،1969).

هدف گشتالت درمانی:

هدف اصلي گشتالت درماني رشد آگاهي و مسئوليت پذيري مراجع است. آگاهي عبارت است ازکسب دانش نسبت به محيط،   يعني اينکه فرد بيشتر با محيط واقعي خود درتماس و تعامل طبيعي قرارگيرد، شناخت خودکه آگاهي از همان نيازهاي ارضا نشده است که بر رفتار فرد تأثير مي گذارد و پذيرش و توانايي برقراري ارتباط با محيط و ديگران.
بدون کسب آگاهي مراجع قادر به تغيير شخصيت خود نخواهد بود. از طريق کسب آگاهي مراجع ظرفيت مواجهه با احساسات و عواطف انکار شدة خود را پيدا مي کند و در مي يابد که موجود مستقلي است و نيازي به وابستگي به ديگران ندارد.گشتالت درماني به مراجع کمک مي کند موانع و سدها را از سر راه (شدن) فرد بردارد تا فرد از حمايتهاي محيطي به حمايتهاي شخصي يعني استعدادهاي دروني که همان بلوغ است، برسد و با کشف زندگي رشدکند و سپس به بلوغ شخصي برسد. در واقع گشتالت درماني سعي مي کندکه فرد آن چيزي بشودکه هست، زماني که فرد به بلوغ شخصي (فردي) دست يافت، مي تواند شکافهاي موجود در زندگي خود را شناخته و شيوه پر کردن آنها را بياموزد و در جهت ايجاد وحدت و يکپارچگی در زندگي خود گام بردارد. بطورکلی می توان گفت هدف غايی گشتالت درمانی برقراری تعادل مطلوب در ارگانيزم  است (جاکوبس ويونتف).

هدفهاي اصلي گشتالت درمانی، توانمندکردن مراجع در جهت نيل به يکپارچه تر شدن، آگاهتر شدن و آزادشدن براي تجربه کردن و در نتيجه به فعل درآوردن توانايی هاي بالقوه مراجع است و اساس تمام هدفهاي گشتالت درماني کسب آگاهي است.

فرآيندمشاوره ای درمان گشتالتی
به نظر زينکر در فرآيند مشاوره ای گشتالتی انتظار می رود که:

1. آگاهي مراجع نسبت به خود افزايش يابد،که اين آگاهي از طريق تماس با محيط، احساس نيروهاي متضاد، توجه و تمرکز کردن حواس بر يک موضوع، بالا بردن احساس بدني، گوش دادن به توصيفهاي کلامي و حاصل مي شود.
2.
مراجع بتدريج مسئوليت تجارب خود را به عهده بگيرد و ديگران رامسئول تفکرات، احساسات و اعمال خود نداند.
3.
مهارتها و ارزشهاي مورد نياز به منظور پاسخگويي به نيازهاي خود را بدون تعدي به حقوق ديگران رشد دهد.
4.
نسبت به احساسات خود آگاهي کسب کند.
5.
پس از پذيرش مسئوليت اعمال خود پيامدهاي آن را نيز بپذيرد و براي هريک از رفتارهايش اعلام قبول مسئوليت کند.
6.
تلاش کندکه به جاي حمايتهاي بيرونی به حمايتهاي دروني متکي باشد.
7.
بتواند از ديگران کمک بخواهد و به ديگران نيز ياری رساند.
در رويکرد گشتالت درماني، خودشناسي تنها از طريق درون نگری حاصل نمی شود بلکه در عمل بدست مي آيد. توجه به يک موضوع، تشخيص وجوه تمايز و تشابه موضوع هاي مختلف، به تجربه درآوردن عواطف، توصيف کلامي، بررسي رفتارهاي نادرست و،  به رشد آگاهي مي انجامدکه همان آگاهي از خود است.
کل فرآيند روان درماني مرکب از سه فرآيند جزئي تر است. يکي خود فرآيند درمان است که همان رابطه مراجع و درمانگر است. ديگري فرآيند درون بيمار است که بوسيله علامت و نشانه هاي مرضي نشان داده مي شود و سومي فرآيند درون درمانگر است که به فرآيند مرضي  بيمار پاسخ مي دهد. فرآيند درمان يا رابطه مراجع و درمانگر تنها فرآيندي است که نمي تواند وجود نداشته باشد، بنابراين از اهميت فوق العاده اي برخوردار است.
به نظر يونتف اگر چه درمانگر در فرآيند مشاوره به راهنمايي مراجع، ارائه تجربه و مشاهده مي پردازد ولي فعاليت اصلي مشاوره بعهدة مراجع است. يونتف تأکيد دارد وظيفة درمانگر ايجاد فضايي مناسب است که شيوه هاي جديد «بودن» را به مراجع بشناساند. درمانگر گشتالتي بايد توجه زيادي به حرکات بدني مراجع داشته باشد، زيرا نشانه هاي غيرکلامي اطلاعات بسياري را در زمينة احساسات مراجع ابراز مي دارد. صدا، حرکات، ژستها و ساير نشانه ها بيانگر احساسات واقعي مراجع هستند. علاوه بر اين در مشاورة گشتالتي بر رابطه بين الگوهاي زباني و شخصيت نيز تأکيد بسيارمي شود. الگوهاي زباني مراجع اغلب بيانگر احساسات، تفکرات و نگرشهاي او هستند. در واقع يک مشاور خوب در سخنان بي معناي مراجع دقت نمي کند، بلکه به شکل ظاهري کلمات مراجع مي نگرد.

مشاور در جريان درمان کاملاً فعال است و با قدرت و اعتماد به نفس عمل مي کند، ولي ازقدرت به منظور رضاي خاطر خويش استفاده نمي کند. بر طبق اين اصل اشخاص محتاط، محافظه کار و کساني که ترجيح مي دهند رفتارشان فقط مبتني بر انعکاس مطلبي باشدکه مراجع اظهار داشته است و همينطور افرادي که به تجربيات خودشان آگاه نيستند، نمي توانند به شيوه گشتالتي انجام وظيفه کنند. در گشتالت درماني از تشخيص و برچسب زدن استفاده نمي شود زيرا تشخيص فرار از مشارکت در فرآيند فعال ارتباط مشاور و مراجع محسوب مي شود.

مشاور گشتالتي همه آن چيزهايي را که  در شخص جريان دارد دقيقا مورد توجه قرارمي دهد، يعني هر آنچه را که مراجع فکر مي کند، احساس مي کند، انجام مي دهد، بخاطرمي آورد و يا با اعضاي حسي خود دريافت مي کند و تمام اين ها را به منزلة داده هاي رفتاري در نظر مي گيرد تا بتواند به رويدادهاي تجربي بر حسب واژه اي کاربردي اشاره بکند و اصولي را براي تغيير آنها پيشنهادکند. در گشتالت درماني مشاور ازواژه «چرا» احتراز مي کند. به اين دليل که فقط موجب دليل تراشي مي شود و به فهم و درک مشکل اصلي نمي انجامد، در صورتي که استفاده از واژه «چگونه» موجب شناسايي رفتار و تمام وقايع جريان درمان مي شود. سئوالاتي از قبيل «اکنون چگونه نشسته ای؟» و «اکنون چگونه حرف مي زني؟» و «داري با دست راستت چه مي کني؟» و يا «اکنون صدايت چگونه است؟» به مراجع کمک مي کندکه آن چيزي بشودکه هست نه آنکه چيزي بشودکه نيست ولي آرزو دارد، باشد.
مشاور گشتالتي در صدد ايجاد آرامش خاطر، حس آزادي، انعطاف پذيري در ارتباط با ديگران، کمک گرفتن از نيروهاي دروني براي حل مشکلات و خلاقيت در مراجع است. فردي که به عنوان مراجع  به مشاور مراجعه مي کند در صدد تعالي بخشيدن به   ارزشهاي خود است و به بهبود کيفيت ارتباطي خود با ديگران مي انديشد. بدين منظور مراجع بايد رفتارها و اعمالي را که درصدد  تغيير آن است، مشخص کند، سپس با  کمک مشاور به آزمودن تجارب مختلف بپردازد و نسبت به نادرستي رفتار خود آگاهي کسب کند. در طي فرآيند مشاوره، مراجع بايد بتواند توجه خود را  از حمايتهاي محيطي به سوي حمايتهاي شخصي معطوف دارد و زمينة بلوغ فکري را براي خود مهيا سازد. تعامل با محيط، آزمايش تجربه و آگاهي، از اصول مهم گشتالت  درماني  هستند.

به نظر پرز در برخورد  با مراجع بايد تلاش کرد تا فهميد كه  او  از چه چيز اجتناب مي ورزد. پس بايد موقعيتي فراهم کرد که مراجع بتواند احساسات و عواطف خود را تجربه کند و از اجتناب بپرهيزد. مراجع بايد به آنچه در زمان حال تجربه مي کند و چگونگي وقوع اجتناب در تجارب اينجا و اکنون آگاهي يابد. بنابراين درمانگر بايد مراجع را وادار کند که ازحالت تنگنا و معذوريت بگذرد، يعني کاملا با آن درگير شود به طوري که بتواند استعدادهاي بالقوه اش را رشد و توسعه دهد، اين کار از طريق فراهم آوردن موقعيتهايي که  مراجع از طريق آن بتواند حالت تنگنا را تجربه کند و سپس از طريق ناکام کردن او انجام مي گيرد، يعني بعد از فراهم آوردن موقعيتها بيمار را  ناکام مي کنيم تا باسدها و موانع خودش و باشيوه اجتناب خويش رو در رو قرار گيرد.

پولستر سه مرحله را در فرآيند مشاوره مشخص کرده است:

1. مرحله اکتشاف: مراجع بينش واقع گرايانه و جديد دربارة خود و موقعيت خود کسب مي کند.
2.
مرحله انطباق: اين مرحله مستلزم شناخت مراجع نسبت به قدرت انتخاب خود است. مراجع رفتارهاي جديدي را در محيط حمايتي نشان مي دهد و سپس اين رفتارها  را  به تمام موقعيتهاي ديگر گسترش مي دهد، در  ابتدا  انتخاب مناسب از جانب مراجع ممکن است ناشيانه صورت گيرد، ولي حمايت مشاور به تدريج مهارتهاي لازم را در انطباق با مسائل و مشکلات در موقعيتهاي مختلف کسب مي کند. در فرآيند مشاوره، مشاور در يک سيستم حمايتي، مراجع را به عمل و کسب تجربه با شيوه اي جايگزيني و مناسب تشويق مي کند.
3.
مرحله جذب: اين مرحله مستلزم اين است که مراجع چگونگي تأثيرگذاري بر محيط را ياد بگيرد. در اين صورت مراجع احساس مي کند ظرفيت و توانايي مواجه شدن با مسائل و مشکلات زندگي را دارد. در اين مرحله مراجع ياد مي گيرد که چگونه شانس دريافت آنچه را که  از محيط نياز دارد به حداکثر برساند.

درفرآيند مشاوره تمرين و تجربه از اهميت بسياري برخوردارند. تمرين عبارت است از به کارگيري تکنيکهايي که مراجع را براي مواجه با هيجانات خاص نظير خشم آماده مي سازد. تجربه نيز بر اثر تعامل  بين مشاور و مراجع ايجاد مي شود. تجربه و يادگيري اساس يادگيري تجربي هستند
زينکر جلسات درمان را به عنوان مجموعه اي از تجارب تلقي مي کند که راه را براي يادگيري تجربي مراجع باز مي کنند. به نظر يونتف (1993) درگشتالت درماني تجربه پيش از اين که به عنوان يک تکنيک در نظر گرفته شود جزء لاينکف فرآيند درمان است.

عليرغم اين که يادگيري زمينه را براي ايجاد تجربه مهيا مي کند، تجربه فرآيندي مشترک است که مشارکت فعال مراجع را مي طلبد. تجربه شيوه اي است براي از سر خارج کردن تعارض هاي دروني مراجع و کمک به او براي به کارگيري اين تجارب در محيط زندگي خود. تجربه مراجع را تشويق مي کند که داوطلبانه و مبتکرانه از توانايي ها و امکانات خود در جلسات درمان استفاده کند.

تجربه های مشاوره گشتالتی اشکال گوناگونی دارد:

تصور موقعيتی تهديد کننده، گفتگو بين مراجع و فردي که براي او از اهميت برخوردار است، بيان خاطرات و وقايع دردناک زندگي، تجسم کردن تجربه هاي خاص زمان حال، ايفاي نقش، تمرکز روي ژست ها، حالات بدني و ساير علائم غيرکلامي که بيانگر حالات دروني هستند و گفتگو بين جنبه هاي متعارض درون فرد. درخلال اين تجربها مراجع احساسات همراه با تعارض ها را تجربه مي کند (پولستر).

براي اينکه درفرآيندمشاوره تجارب گشتالتی مفيدواقع شوند بايد موارد زيررعايت شود:

1. مشاور مي بايست در مورد زمان و ملاک پايان درمان شناخت کافي داشته باشد.
2.
براي اينکه مراجع از تجارب ايجاد شده بيشترين سود را ببرد، مشاور بايد دقت کافي در انتخاب زمان ايجاد تجربه داشته باشد
3.
ماهيت تجربه به مشکلات فرد و آنچه فرد تجربه مي کند بستگي دارد.
4.
هنگامي که مشاور به فرهنگ مراجع توجه کافي کند و به آن احترام بگذارد، تجارب ايجاد شده درجلسات مشاوره بيشترين کارآيي را دارند.
5.
براي ايجاد تجربه نقش فعال مراجع براي خود اکتشافي ضروري است.
6.
انعطاف پذيري مشاور در استفاده از تکنيکها و توجه به چگونگي پاسخهاي مراجع در فرآيند مشاوره از اهميت بسزايي برخوردار است.
7.
تأمل مشاور در فرآيند مشاوره، موجب درک بيشتر مراجع از تجارب ايجاد شده مي شود.
8.
مشاور بايد تکاليف مراجع را به گونه اي انتخاب کند که احتمال موفقيت او در انجام آن وجود داشته باشد.
9.
مشاور بايد تجاربي را که براي جلسات مشاوره و خارج از آن مناسبند، شناسايي وتفکيک کند.
عليرغم اينکه پرلز اعتقاد چنداني به تفکيک نداشت، تکنيکها مي توانند ابزار سودمندي براي کمک به مراجع در کسب آگاهي هاي عميق تر تجربه تعارضهاي دروني، حل ناهماهنگي ها و دوگانگي ها و تكميل نيازهاي ناتمام باشند.

لوتسکي و پرز برخي ازتکنيک ها را توصیف کرده اند:

1. تمرين گفتگو: مراجع بخشهايي از شخصيت خود را که متعارض اند و تجربه شده اند، انتخاب و بين آنها گفتگو برقرار مي کند. اين بخشهاي شخصيت شامل جزء حاکم شخصيت (فراخود يا الزامها) در مقابل جزء مطيع و پيرو آن (جزءمقاوم منفعل)، حالت تهاجمي در مقابل حالت منفعل، شخصيت خوب در مقابل شخصيت رذل، مذکر در مقابل مؤنث و يک سلسله دو قطبيهاي ديگر مي شود. از مراجع خواسته مي شود که  بين هر يک از دو قطبيهاي موجود گفتگويي برقرار کند تا سرانجام  به آگاهي بهتري دست يابد.
2.
دور چرخيدن:که در آن از مراجع خواسته مي شود تا اگر چنانچه گفته يا احساسي دارد، در صورت تمايل دور بچرخد و آن را به افراد ديگر جلسه بگويد. اين تکنيک ممکن است اعمالي مثل لمس کردن، دلجويي و نوازش، مشاهده و متوحش کردن را نيز در بر داشته باشد.
3.
موضوع ناتمام:که در اينجا هر موقع که مراجع کار يا موضوع ناتمامي داشته باشد، از او خواسته مي شود موضوع را به پايان رساند و تمام کند.
4.
مسئوليت پذيري: از مراجع خواسته مي شود مسئوليت رفتارهاي خود را بپذيرد و آن را با صداي بلند ابراز دارد و به دنبال هر بياني دربارة خودش و احساساتش عبارت « و من مسئوليت آن را مي پذيرم» را بياورد. مثلا بگويد «من آگاهم که پايم را حرکت مي دهم و من مسئوليت آن را مي پذيرم» يا «من آگاهم که نسبت به دوستم احساس تنفر مي کنم و من مسئوليت آن را مي پذيرم».
5.
رازداري: مراجع ياد مي گيرد رازي را پوشيده نگه دارد و تصور کند اگر ديگران آن را بفهمند چه واکنشي نشان مي دهند. در اين حالت کم کم دلبستگی او به اين راز روشن خواهد شد و احساس گناه و شرمساري اوکشف خواهد شد
6.
فرافکنی: وقتي که مراجع ادراکي را بيان مي کندکه مؤيد يک فرافکني است، مشاور از او مي خواهد تا نقش مشخصي را که در اين فرافکني وجود دارد بازکند و بدين ترتيب کشمکش خود را در اين زمينه کشف کند.
7.
وارونه سازی: درآن از مراجع خواسته مي شود نقش رفتاري متضاد با رفتار خود را ايفا کند (مثلاًبه جاي آنکه منفعل باشد، با انرژي و مهاجم باشد) تا بدان وسيله با جنبه هاي پنهان شخصيت خود تماس حاصل کند و آنها را تشخيص دهد.
8.
تماس و عقب نشيني: تمايل طبيعي به عقب نشيني امري شناخته شده و مورد قبول است و در درمان، مراجع مجاز است که به تناسب از عقب نشيني موقتي احساس امنيت کند. تماس و عقب نشيني، هر دو در درمان معقول به نظر مي رسند و مراجع و درمانگر مطابق يک طرح مناسب و موزون به موقع از هر يک استفاده مي کند، ولي استفاده مداوم و پيوسته از هر يک از آنها به هيچ وجه توصيه نمي شود، چرا که تماس و عقب نشيني فقط در مواقع مناسب مورد قبول است.
9.
مشاور سؤال مي کند «آيا مي تواني با اين احساس خود به سر ببری؟» به هنگامي که مراجع درحالت عاطفي شديد قرار دارد و احساس گيجي، يأس و ناکامي شديد مي کند، مشاور از او مي خواهد تا موقتا با  احساس خودش بسازد ولي ادراکات و تصوراتش را بازگو کند، مشاور به مراجع کمک مي کند تا موفق شود تصور و ادراکاتش را از هم تميز دهد.
10.
تکرار: در اين طرح از مراجع خواسته مي شود تا رفتار يا بياني را چندين مرتبه تکرار کند و حتي در برخي موارد رفتار را به رقصی تبديل کند و يا صدا را بلندتر و مؤکدترکند تا بدين وسيله به احساس خودآگاهي بيشتري برسد.

نتيجه اينکه گشتالت درمانی درزمينه افراد نابهنجار، تربيت گروه های حرفه ای در زمينه آگاهی درکلاس درس و در مورد کودکان مضطرب و در مراکز مراقبت کودک بکار گرفته می شود. اطلاعات حاصل از راه خواندن نظريه و تکنيکهای گشتالت عملا سودمند نخواهد بود و اين اطلاعات بايد توأم با تجربه وکارورزی و نظارت دقيق باشد. استفاده از گشتالت درمانی در موارد گروهی امری عادی است ولی اغلب به صورت مشاوره فردی در وضعيت گروهی اجرا می شود